تبليغاتX
هایده
دلنوشته هاي هايده
عزيز ساکت من همصدا کو
بگو شهر فرنگ قصه ها کو

مگه ما حوض فيروزه نساختيم
بگو پس ماهي پولک طلا کو

به ياد آر اي عزيز خوب خسته
قديمي اي صميمي اي شکسته

به ياد آر اي دليل هر ترانه
که بيداري به خوابت پل نبسته

ميخواستي شهري از مخمل بسازي
به قد بي حصاري بي نيازي

به رنگ ناب دريا رنگ ماهي
به لطف همصدايي همنوازي

به رويا مي زنم بيدارم از نو
دوباره مي رسم تا آخر تو

بيا که خواب بيداري قشنگه
بيا همقد روياهاي ما شو

تماشا داره روياهاي بيدار
تماشا داره رنگ سبز ايثار

چه عطري داره ياس پشت ديوار
چه رنگي داره خوشبختي به ياد آر

به ياد آر اي عزيز خوب خسته
قديمي اي صميمي اي شکسته

به ياد آر اي دليل هر ترانه
که بيداري به خوابت پل نبسته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:21  توسط هايده  | 

زندگی و دیگر.......؟
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:45  توسط هايده  | 

این مطلب دیروز توی رزونامه همشهری به چاپ رسیده بود.
 
فراموشي، ‌پشت ديوارهاي سردخانه
وقتي درهاي آهنين سردخانه چفت شد، وقتي بر درها قفل آهنين زدند او هرگز گمان نمي‌برد كه شهر را يخ بگيرد.

تصورش اين بود كه تا يكي، دو روز شايد هم سه روز ديگر قلب زخمي علي را به خاك خواهد سپرد تا از دردهاي زمين آرام بگيرد.

اما 23 روز از آن زمان مي‌گذرد و او هنوز براي بردن جسد پسرش گردو مي‌شكند. مي‌گويد هر روز در ذهنش خورشيد مي‌كشد تا هواي سردخانه تن عريان پسرش را نلرزاند.

مي‌گويد علي سرمايي بود و در تمام 14 سال عمرش هيچ‌گاه پتويش را پس نزد.مادر از پسرش مي‌گويد و هر كلمه‌اي كه از ميان لب‌هايش بيرون مي‌لغزد در تلاقي نفس‌هايش منجمد مي‌شود.روزي كه قلب علي زير تيغ جراح از تپش ايستاد و خطوط قلب پاره‌اش برعكس زندگي‌اش روي هم ممتد شد، خيال مي‌كرد مانيتورينگ‌ها از كار افتاده‌اند و به‌خاطر مي‌آورد كه تا ساعت‌ها گنگ و مبهوت به دستگاه نمايشگر زل زده بود؛ مثل كودكي كه ستاره‌هاي نقره‌اي آرزويش بر خاك افتاده‌اند. هنوز هم گنگ و مبهوت به‌نظر مي‌رسد در سومين شب جمعه‌اي كه به بيمارستان آمده است تا براي آرامش روح پسرش دعاي كميل بخواند.

پشت درهاي بسته جنوبي‌ترين سردخانه شهر در جنوبي‌ترين بيمارستان شهر، اين فقط صداي اوست كه در فضا مي‌پيچد «اللهم اني اسئلك برحمتك...».

صدايش گرفته، صدايش خسته است. زير چادر گلدار سياه، صدايش مي‌لرزد مثل نفس‌‌اش كه به آرامي در گلو مي‌شكند. صدايش غمگين و نفس‌هايش سرد است، به سردي فايل‌هايي كه تن بي‌جان پسرش را محصور كرده‌اند.

زير چادر ناله مي‌كند و دعا مي‌خواند، پشت درهاي جنوبي‌ترين سردخانه شهر؛ جايي كه انسان فقط ديده مي‌شود، شنيده نمي‌شود. مي‌گويد خواب علي آرام نيست و هر شب جمعه براي او دعاي كميل مي‌خواند و هر روز براي بردن او گردو مي‌شكند تا هزينه‌هاي بيمارستانش را بپردازد. هنوز خودش را سرزنش مي‌كند. او هنوز خودش را گناهكار مي‌داند. وقتي از دور مي‌بوسدش و آرام دست روي ديوار مي‌كشد، با اين وهم و تصور كه سنگ قبر پسرش است، مي‌گويد: علي نفس دارد و هرگاه كه دست روي ديوار مي‌كشد حروف «ع»، «ل»و «ي» را زير پوستش لمس مي‌كند مثل آن روزها كه روي تخت بيمارستان خم مي‌شد و نفس‌هاي پسرش را مي‌شمرد.

مي‌خواهد وقتي او را دفن كردند روي اسمش رز زرد بپاشد تا با لطافت مادرانه‌تري «ع»، «ل» و «ي» را لمس كند چون دست‌هايش هميشه از برجستگي‌هاي ديوار سردخانه  زخم برداشته‌اند. هنوز هر شب جمعه كه از بيمارستان برمي‌گردد در خانه شمع روشن مي‌كند و هر بار كه به بيمارستان مي‌آيد و مي‌رود صورت زرد و لاغرش را زير چادر پنهان مي‌كند مبادا مسئولان بيمارستان بشناسندش يا آشنايي او را ببيند.

گام‌هايش آرام و نفس‌هايش بي‌صداست به‌نرمي گلبرگ‌هاي زردي كه زير پاي عابران له مي‌شوند و پولك‌هاي سيمين برف كه زمستان‌ها بر شانه‌هاي تكيده‌اش فرو مي‌نشيند. او براي ديدن پسرش محتاط و شبح‌گون مي‌آيد، آهسته و خزنده. آمدنش طوري است كه گويي از سنگفرش‌هاي قديمي بيمارستان و ديوارهاي سيماني آن واهمه دارد. مي‌ترسد؛ ترسي كه براي سومين بار تن ضعيفش را مي‌لرزاند.

درست مانند آنچه دكتر ايرج خسرونيا، رئيس جامعه پزشكان متخصص كشور تعريف مي‌كند. او مي‌گويد: خانواده‌هايي كه مرده‌هاي خود را در بيمارستان جا مي‌گذارند هميشه بيم آن دارند كه كسي از مسئولان يا كارمندان بيمارستان آنها را بشناسد و بابت هزينه‌هاي بيمارستان به آنها تذكر دهد يا بازخواست‌شان كند. براي همين آرام و دزدكي مي‌آيند و حتي برخي نيز قيافه خود را تغيير مي‌دهند.

مادر جوان هم مي‌ترسد، نه اينكه جرمي كرده باشد، او مي‌ترسد چون فقر تنها جرم اواست.هنوز صداي پرستاران در سرش دور مي‌زند؛ «هزينه‌ها، هزينه‌هاي عمل و هزينه‌هاي ترخيص كي واريز مي‌شود؟ تا كي مي‌تواني تهيه‌اش كني؟» و او هنوز براي  370 هزار تومان گردو مي‌شكند و گاهي وقت‌ها هم براي همسايه‌ها رخت مي‌شويد. مي‌گويد تا چند وقت ديگر تهيه‌اش مي‌كنم،  370هزارتومان چقدر پول زيادي است. تنها 370هزار تومان كافي بود تا جسد علي از دردهاي زمين آرام بگيرد.

تنها 370هزار تومان يك چهارم تراول‌هايي است كه در كل‌كل‌هاي نوجوانان هم‌سن و سال او در شمال شهر مي‌سوزد و دود مي‌شود و يك‌صدم پول ماشين‌هايي است كه در  جردن براي فخرفروشي بالا و پايين مي‌روند. گويي هرچه قلب علي ميان فايل‌هاي سردخانه بيشتر يخ مي‌بست دنياي مادرش نيز منجمد و منجمد‌تر مي‌شد و مثل راه رفتن روي يخبندان گام‌هايش را به عقب مي‌راند. براي 370هزار تومان آنقدر گردو شكسته كه دست‌هايش سياه سياه شده‌اند. مي‌گويد هميشه دستكش مي‌پوشد تا كسي دست‌هايش را نبيند.

مثل صورت زردش كه وقتي به ديدن پسرش مي‌آيد آن را زير چادر گلدار سياه پنهان مي‌كند. دوباره چادر را روي سرش مي‌كشد و شروع مي‌كند به خواندن دعاي كميل، مثل هميشه، مثل سه، چهار جمعه شب گذشته، پشت ديوارهاي سيماني جنوبي‌ترين سردخانه در جنوبي‌ترين بيمارستان شهر؛ جايي كه مثل او كم نيستند؛ مادران و پدراني كه به‌دليل نداري، جنازه عزيزان خود را پشت درهاي سردخانه جا گذاشته‌اند و قفل‌ها و درهاي آهنين برايشان حكم سنگ قبر را پيدا كرده‌است.

روزها، هفته‌ها، پشت درهاي بسته گريه مي‌كنند، دعا مي‌خوانند تا شايد روح عزيزانشان در هواي سرد سردخانه آرام بگيرد و شايد هم چشمي از دور رنج خاموششان را ببيند؛ چشمي كه درد را مي‌شناسد، چشمي از پشت پنجره‌هاي اتاق رياست يا چشمي از آن سوي ديوارهاي سيماني بيمارستان. جايي كه رد انگشتان صدها پدر و مادر بر آن جا مانده و برجستگي‌هاي ديوار هر روز صاف‌تر و صاف‌تر مي‌شود و گاهي هم كسي مي‌بيندشان؛ كسي كه زياد دور نيست؛ كسي مثل رئيس بيمارستان امام‌حسين(ع).

دي ماه 3سال پيش بود كه محمد‌حسن طريقت صفوي، رئيس بيمارستان امام‌حسين با مسئولان بهداشت و درمان جلسه‌اي گذاشت و يك گوني پر از قباله ازدواج، شناسنامه و دفترچه بسيج جلوي پايشان ريخت و دربرابر بهت و حيرت حاضران گفت: اينها اسنادي هستند كه مردم به‌عنوان گرو گذاشته‌اند تا هزينه درمان خود و يا خانواده خود را بياورند و چون بضاعتي نداشتند هرگز برنگشته‌اند و اين تمام قصه نيست.

 او درحالي‌كه به بيرون پنجره اشاره مي‌كرد ادامه داد: شما نديده‌ايد اما من ديده‌ام گريه‌هاي پدران و مادراني كه شب‌هاي جمعه پشت در سردخانه جمع مي‌شوند و به‌ياد عزيزانشان دعاي كميل مي‌خوانند.

او گفت: هر هفته صداي زمزمه‌هاي آنها را مي‌شنود و قلبش به درد مي‌آيد؛ درست مانند آن چيزي كه عابد فتاحي، عضو كميسيون بهداشت و درمان در دوره هفتم تعريف مي‌كند. او مي‌گويد: بسياري براي ما نامه مي‌نويسند و از ما مي‌خواهند بابت پرداخت هزينه‌هاي بيماران يا مرده‌هاي خود در بيمارستان به آنها كمك كنيم. آنها در نامه‌هايشان به موضوعاتي اشاره مي‌كنند كه قلب آدم را به‌درد مي‌آورد. گاهي وقت‌ها نمي‌دانم چه جوابي به آنها بدهم چون دردهايشان در سطور نمي‌گنجد.

 او نامه‌اي را به ياد مي‌آورد كه در آن مادري نوشته بود كه يك ماه است جنازه پسرش را در سردخانه بيمارستان جا گذاشته و هنوز نتوانسته هزينه‌هاي ترخيص آن را تأمين كند؛ مثل مادر علي كه هنوز براي بردن او گردو مي‌شكند و رخت مي‌شويد.

او دعاي كميل مي‌خواند و صداي «اللهم إني اسئلك برحمتك» سكوت بين دعا و فرياد شب را برمي‌آشوبد. كسي آيا صداي او را مي‌شنود؟ جز ديوارهاي سرد سيماني كه بين او و پسرش فاصله انداخته‌اند، جز دانه‌هاي سفيد برف كه زمستان‌ها چون غم‌هايش بر او مي‌بارند.

 روبه ماه، خدا را صدا مي‌زند: «مرا ببخش خواب پسرم آرام نيست. مرا ببخش اگر او را ميان فايل‌هاي سردخانه جا گذاشته‌ام.» خودش را سرزنش مي‌كند، خودش را گناهكار مي‌داند؛ مادري كه فقر تنها جرم او است.

مي‌گويد: شناسنامه‌اش را هم نزد رئيس بيمارستان گرو گذاشته و حالا نه پسر دارد و نه هويت.در دعاهايش هرگاه به اسم علي مي‌رسد با صداي بلند زار مي‌زند؛ گويي كه ديگر از چيزي نمي‌ترسد و واهمه‌اي ندارد اگر مسئولان بيمارستان صدايش را بشنوند مي‌خواهد علي هم صدايش را بشنود. شايد او را ببخشد. مادر تنها هر روز كه مي‌گذرد بيشتر دلتنگ پسرش مي‌شود چون خاكي نبوده كه مهرش را سرد كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 10:37  توسط هايده  | 

من سکوت کرده ام.
من سکوت کرده ام،
تا ندانی به چه اندازه خرابم بی تو.
من سکوت کرده ام،
و در این تنهایی
هر نفس یاد تو را می بویم
من به این دلتنگی می خندم
من به این دلتنگی می خندم
و به خاطرات تلخی که کنون شیرین است!
آسمان آبی نیست.
من دلم میخواهد
با مدادی آبی
آسمان، دریا را رنگ آبی بخشم.
باغ را رنگ چناران زرد است.
رنگ سبزی که بیارایدش امروز کجاست؟
آه از بغض من و آئینه
آه، از بغض من و آئینه
باغ را جلوه نوروز کجاست؟
در دلم شور جوانی ز چه رو رفته ز یاد؟!
نقش لبخند ز رویم که ربوده است به جور؟
من سکوت کرده ام.
تا نگویم که چه کردی با من
تو به این حال پریشانی من می خندی
غم پنهان مرا
بازی کودکیت میدانی
وای، افسوس به من
وای، افسوس به من
که هنوز،
نام تو ورد شبانگاهی لبهای من است
و سکوت کرده ام.
قلب تو در خواب است،
و سکوت دل درمانده من
نغمه خواب گرانمایه تو.
من سکوت می کنم.
تا همیشه من سکوت می کنم.
روبروی آینه
دختری نشسته در میان موج بغض خویش
من نگاه می کنم،
او نگاه می کند،
قطره قطره، اشک او ...
و سکوت ....
قصه ای بی پایان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:8  توسط هايده  | 

ای رازدانِ مستیِ صهبا سخن بگو
ای پرده دارِ منزلِ عنقا سخن بگو

خارِ خشونت است که در خاکِ ما دمید
ای خنده ات لطافتِ دیبا سخن بگو

تنگ است عرصه بر نفسِ پاکِ آفتاب
ای چهرة گشادة صحرا سخن بگو

خاموشی ات گرفته دگر دامن حضور
غیبت بس است، سینة سینا سخن بگو

هم صحبتِ تمامِ نهنگانِ عالمی
با موج های پر صلابتِ دریا سخن بگو

بالاتری ز پردة این گوش های تنگ
بیرون ز سوزِ نالة نی ها سخن بگو

بُغضی که قرن هاست فرو خورده ای به دل
آن دل نه جای اوست، به غوغا سخن بگو

در دیرها عیانی و در کعبه ای نهان
ای نورِ کفر و سرّ هویدا سخن بگو

با هر کلامِ جاری ات از بطنِ خاکِ ما
جوشیده است جانِ مسیحا سخن بگو

محبوسِ این زبان نه تویی، ای بیانِ عشق!
امروز را خموش، ز فردا سخن بگو
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:43  توسط هايده  | 

این آرزوی قلبی من برای همه دوستانم و خانواده ام و خودم:

آرامش در چهاردیواریت باشد و توانگری در قصرهایت

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 15:34  توسط هايده  | 

امروز اومدم به چن تا وبلاگ سرک کشیدم ولی اونقده حالم گرفته شد چون همه مطالبشون غم و غصه و دوری بود.

فکر کردم که توی این مدت منم با این پستایی که میذاشتم حتما همچین حسی رو منتقل میکردم و کلی شرمنده شدم.

امروز یه اتفاق جالب برام افتاد. صبح که میخواستم از خونه بیام بیرون هر چی دنبال عینکم گشتم پیداش نکردم. دیدم روی کابینت کنار مایکروفر یه عینک به رنگ عینک خودم هست. نگاه کردم دیدم عینک خواهرمه.

با هزار ناامیدی اومدم سرکار . همین الان مامانم زنگ زد و گفت این عینکت که کنار مایکروفره . گفتم نه اون عینک من نیست عینک هدیه س. مامانم با عصبانیت داد زد عینک هدیه که توی چشمشمه . کلی خجالت کشیدم و کلی هم از خودم دلسرد شدم که دیگه عینک خودم رو هم نمیشناسم. کجایی جوونی که یادت بخیر

حالا:

اگه 60 ثانیه فرصت داشته باشی باهام حرف بزنی و بدونی که دیگه هرگز منو نمی بینی ، بهم چی میگی ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:2  توسط هايده  | 

محال است آدمی بتواند چیزی را بدست آورد که خود هرگز نبخشیده است. عشقی در حد کمال ببخش تا عشقی در حد کمال بستانی.

از طریق کسی که عاشقش هستیم به کمال برسیم. یعنی عشق کامل و عاری از خودخواهی یا هرگونه انتظار نثار کنیم. بدون ذره ای کینه یا ملامت.

"در هر کجا که هستی برایت برکت میطلبم تا دعای خیر من بدرقه راهت شود."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:59  توسط هايده  | 

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:40  توسط هايده  | 

قصه ی دلتنگیت را گو به من بگذار و بگذر
گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:37  توسط هايده  |