تبليغاتX
هایده
دلنوشته هاي هايده

دیشب کم مونده بود عمه بشم. ولی نشد. شاید تا دو هفته دیگه و شایدم تا آخر خرداد یه پسر کوچولوی تپل مپل ناز به جمع خانوادمون اضافه میشه.

من که از الان دارم خودمو براش میکشم. اون عکسی هم که اون گوشه وبلاگم گذاشتم عکس خواهرزادمه که قربونش برم الان ۱۷ سالشه.

دیشب که پشت در اتاق زایمان بودیم یه خانواده دیگه هم بودن که منتظر بودن تا بچه به دنیا بیاد.

ازشون پرسیدم میدونین بچه چیه؟ پدر خانواد گفت ۳ بار رفتن سونوگرافی و بهشون گفتن بچه پسره.

من برای اطلاع گرفتن از حال خانم برادرم رفتم پشت در اتاق زایمان که صدای گریه بچه شنیدم و اومدم بهشون گفتم بچتون به دنیا اومده و اونا هم اومدن پشت در اتاق و خانم پرستار بهشون گفت مبارکه بچه دختره. آقاهه بنده خدا با تعجب خندید و گفت خدا رو شکر.

دیگه والا تو این دوره زمونه به هیچی نمیشه اعتماد کرد . آدم تا با چشم خودش نبینه نباید باور کنه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط هايده  | 

دل یه عاشق با یه نسیم سگ لرز میزنه و با یه لبخند گرم گُر میگیره
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:46  توسط هايده  | 

امروز صبح که می اومدم سر کار نمی دونم چرا یاد خیام افتادم و هر وقت هم که اسم خیام می یاد می و مستی رو یاد آدم میندازه.

یه جا خوندم که خیام در حال خوردن مشروب بود که بادی شروع به وزیدن میکنه و کوزه شرابش از دستش می افته و میشکنه. خیام با همون مستی به خدا میگه :

ابریق می مرا شکستی ربی؛

بر من در عیش ببستی ربی؛

من می خورم و تو میکنی بد مستی؟

انصاف بده کدام هوشیارتریم ربی؟

و یه شعر دیگه داره که وقتی برای اولین بار شنیدم واقعا یه حس خوبی  به من دست داد

گویند بهشت و حور عین خواهد بود؛

آنجا می ناب و انگبین خواهد بود؛

گر ما می و معشوق پرستیم رواست؛

چون عاقبت کار همین خواهد بود.

 

خيام، اگر ز باده مستي، خوش باش؛

با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش؛

چون عاقبت كار جهان نيستي است،

انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش.

 

عشق موهبتیه که به هر کسی نمیدن. اونم عشق حقیقی نه عشق مجازی که ماها هممون ادعای عاشقی می کنیم. 

بارون که می یاد همه یاد عشق و عاشقی می افتن. (آخه بارون شدیدی داره میاد)

پی نوشت: قابل توجه اونایی که درخواست کرده بودند بخش می رو بیشتر کنید.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:34  توسط هايده  | 

آمده ام كه سر نهم عشق تو را به سر بـــرم
ور تو بگوئيم كه ني ، ني شكنـم شكر بــــرم 

                                                           آمده ام چو عقل و جان از همه ديده ها نهان 
                                                           تا سوي جان و ديدگان مشعله ي نظر بــــرم

آمده ام كه ره زنم بر ســـر گنج شــــه زنــــم
آمده ام كه زر بـــرم ، زر نبــــــرم خــبر بـــــرم 

                                                           گر شكنــــد دل مـــرا جـــان بدهم به دلشكن
                                                            گر ز سرم كله برد ، مـــن زميان كمـــــر بـــرم

 
اوست نشسـته در نظر من به كجا نظــر بــــرم
اوست گرفته شهر دل من به كجا سفر  بــــرم 
                                                             

                                                         آنكــــه ز زخــــم تيــــر او كـــوه شكاف مي كند 
                                                          پيش گشـــاد تيــــر او واي اگــــر سپـــر بـــــرم


در هــــوس خيــــال او همچو خيـــال گشتـه ام
وز ســـر رشــــك نــام او نـــام رخ قمـــر بـــــرم 
                                                              

                                                              ايـــن غزلــم جواب آن باده كه داشت پيش من 
                                                              گفت بخــور نمي خوري پيش كسي دگر بـــرم

من این شعر مولانا رو که علیرضا افتخاری میخونه خیلی دوست دارم و وقتی به اون گوش میدم هر چی ناراحتی دارم اون لحظه فراموش میکنم. امروز یه حسی داشتم که دلم میخواست این ترانه رو گوش بدم ولی حیف که ندارمش

این وبلاگ برای حرفای دلمه و در واقع این شعر هم یه حرف دله

همیشه شاد باشید

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:39  توسط هايده  | 

خیلی خسته ام. دلم میخواد یه مدت استراحت کنم.

این خستگی که ازش میگم خستگی جسمی نیست. روحم خسته س.

از هفته پیش دلم میخواست جمعه برم کوه. فکر می کردم شاید یه خرده آروم بگیرم.

ولی از بدشانسی امتحان ارشد آزاد جمعه بود و نتونستم.

دلم میخواد به هیچی فکر نکنم. به اندازه همه عمرم تا حالا فکر کردم. دیگه بسه.

هر چی گفتم و خندیدم و خودمو شاد نشون دادم بازم نشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط هايده  | 

بعضی وقتا که یه کاری رو شروع میکنم اولش کلی دل دل میکنم و استخاره ولی خیلی کم اتفاق می افته که یه کاری رو بدون فکر و استرس شروع کنم و یدون اینکه به عواقبش فکر کنم.

شروع کردم بدون اینکه بدونم چه آینده ای در انتظاره . به قول معروف یه یاعلی گفتم و بسم ا...

شروع که شد خیلی خوب بود (البته الانم خوبه) ولی وای از مشکلات .

هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

چون دل به دریا زدم میخوام دریایی فکر کنم و دریایی باشم تو این مورد.

میگن به هر چی هرجور فکر کنی همون میشه پس منم خوب فکر میکنم تا آخرش همونی بشه که خودم میخوام.

پای همه مشکلاتشم هستم . چون برای من راهیست که هیچش کناره نیست و در این راه جز جان سپردن چاره ای ندارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:39  توسط هايده  | 

یه مدتیه میخوام یا معلم خصوصی بگیرم یا برم کلاس تا کمی انگلیسی یاد بگیرم آخه میدونین بعضی وقتا این زبون نفهمی  مایه آبروریزی میشه .

یه بار با یکی از دوستام که مترجم زبان انگلیسیه رفتیم سینما. توی این فیلم هم هی انگلیسی صحبت میکردن منم فقط از انگلیسی صحبت کردناشون این قسمتشو می فهمیدم what is your name  دوستم میپرسید متوجه میشی؟ منم یه لبخند زورکی میزدم و میگفتم آره  

ولی از این فیلم یه کلمه یاد گرفتم و اونم کلمه سیمتری بود که معنیش میشه قبرستون

تازه امروز فهمیدم تنها من این مشکل زبون نفهمی رو ندارم بعضی از همکارام بدتر از منن

همکارم تعریف میکرد وقتی دانشجو بوده (اونم دانشجوی مهندسی کامپیوتر) از طرف دانشگاه میبرندشون مکه. یه آقای عربی که به جای لباس یه حوله کهنه و تیکه پاره انداخته بوده روی دوشش می یاد و ازش می پرسه can you speak english  میگه اونقده تعجب کردم و از یه طرف کلی خجالت کشیدم که اگه بگم آره بقیشو چیکار کنم اگه بگم نه که کلی آبروم میره  . اونجا کلی به خودم بدوبیراه گفتم و تصمیم گرفتم که اومدم تهران زبان یاد بگیرم .

ولی هنوزم که هنوزه این تصمیمو عملی نکرده

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:47  توسط هايده  | 

خیلی برام جالبه که ما آدمها وقتی شاد و شنگولیم دنیا رو قشنگتر می بینیم. حالا بماند که شادی ما به خاطر چی بوده

در نزدیکی شرکت ما یه آژانس مسکن (قدیما بهش میگفتن بنگاه) هست که صاحب اون یه سگ کوچولوی بی ریخت داره که خیلی بامزه س. اسمش سیمونه.

سیمون من و همکارام رو میشناسه. من و همکارم یه مسیری رو با هم میریم.

قبلا سیمون هر وقت ما رو می دید کلی خوشحال میشد و شروع می کرد به پارس کردن و خوشحالی کردن و ما هم کلی ذوق میکردیم.

ولی امان از روزگار.

وقتی که ما حوصله نداریم تا سیمون بیچاره صداش در می یاد آنچنان فریادی سرش می زنیم و بد و بیراه  که سگ بینوا ساکت میشه.

دیگه از اونوقتی که آمار اعصاب خوردیهای ما بالا رفته سیمون تا ما رو می بینه صداش در نمی یاد تا ببینه ما عکس العملمون چیه  

دیروز من و همکارم داشتیم می رفتیم خونه کلی هم بگو و بخند که سیمون رو دیدیم و شروع کردیم به صدا کردن و قربون صدقه رفتنش . سگ بیچاره هاج و واج مونده بود و کلی هم شک کرده بود و برای اینکه شکش برطرف بشه شروع کرد به بوکشیدن (آخه می خواست ببینه حتما خودمونیم) 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:16  توسط هايده  | 

خدایا خیلی وقت بود برات ننوشته بودم. باهات خیلی حرف میزنم ولی یادته قبلا چقدر برات مینوشتم؟

حتما یادته دوران دانشجویی. هم خوب بود هم بد. آخه سختیهام زیاد بود.

خدایا میخوام بگم چرا ولی میگن برای خدا چرا نیارید حکمتی توی کاراش هست که بنده هاش نمی دونن ولی من میخوام بگم چرا ؟

چرا توی اوج خوشی مثل بچه ای که بهش اسباب بازی رو نشون میدن و یهو ازش میگیرن و بچه میزنه زیر گریه میخوای اون روی سکه رو هم بهم نشون بدی ؟

خدایا خودت میدونی که ناز هیچکس رو بلد نیستم بکشم جز تو. حالا میخوای نازتو بکشم ؟

نازها زان نرگس مستانه ات باید کشید؟

اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش؟

نصيحت يه بزرگوار:نه دنيا ، نه آدمهاش ، و نه حتي بازي روزگار .. اونقدر با ارزش نيستند كه آدم ، روح و روان خودشو به خاطر اونا عذاب بده

هر چيزي و هر كسي در جايگاه خودش ارزش داره ، اما نه اونقدر كه ، آدم به خاطر اونا ، گوهر گرانبهاي آرامش و منزلت خودش رو از دست بده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:4  توسط هايده  | 

سلام

۱۵ اردیبهشت ساعت ۱۷:۴۰ هست.

مدتی بود که تصمیم داشتم یه وبلاگ داشته باشم تا توی اون درد دلامو بنویسم.

درسته که خوب نمی نویسم ولی خوب چه کنم با این اعتماد به نفس بالا

و همین الان این تصمیمو عملی کردم و امیدوارم بتونم توی این کار موفق باشم.

و اینم اولین مطلبمه

به یاری شما دوستانجانان احتیاج دارم برای موفقیت

اینم تفالی که به حافظ زدم:

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:46  توسط هايده  |