تبليغاتX
هایده - 60 ثانیه آخر
دلنوشته هاي هايده

امروز اومدم به چن تا وبلاگ سرک کشیدم ولی اونقده حالم گرفته شد چون همه مطالبشون غم و غصه و دوری بود.

فکر کردم که توی این مدت منم با این پستایی که میذاشتم حتما همچین حسی رو منتقل میکردم و کلی شرمنده شدم.

امروز یه اتفاق جالب برام افتاد. صبح که میخواستم از خونه بیام بیرون هر چی دنبال عینکم گشتم پیداش نکردم. دیدم روی کابینت کنار مایکروفر یه عینک به رنگ عینک خودم هست. نگاه کردم دیدم عینک خواهرمه.

با هزار ناامیدی اومدم سرکار . همین الان مامانم زنگ زد و گفت این عینکت که کنار مایکروفره . گفتم نه اون عینک من نیست عینک هدیه س. مامانم با عصبانیت داد زد عینک هدیه که توی چشمشمه . کلی خجالت کشیدم و کلی هم از خودم دلسرد شدم که دیگه عینک خودم رو هم نمیشناسم. کجایی جوونی که یادت بخیر

حالا:

اگه 60 ثانیه فرصت داشته باشی باهام حرف بزنی و بدونی که دیگه هرگز منو نمی بینی ، بهم چی میگی ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:2  توسط هايده  |