من سکوت کرده ام.
من سکوت کرده ام،
تا ندانی به چه اندازه خرابم بی تو.
من سکوت کرده ام،
و در این تنهایی
هر نفس یاد تو را می بویم
من به این دلتنگی می خندم
من به این دلتنگی می خندم
و به خاطرات تلخی که کنون شیرین است!
آسمان آبی نیست.
من دلم میخواهد
با مدادی آبی
آسمان، دریا را رنگ آبی بخشم.
باغ را رنگ چناران زرد است.
رنگ سبزی که بیارایدش امروز کجاست؟
آه از بغض من و آئینه
آه، از بغض من و آئینه
باغ را جلوه نوروز کجاست؟
در دلم شور جوانی ز چه رو رفته ز یاد؟!
نقش لبخند ز رویم که ربوده است به جور؟
من سکوت کرده ام.
تا نگویم که چه کردی با من
تو به این حال پریشانی من می خندی
غم پنهان مرا
بازی کودکیت میدانی
وای، افسوس به من
وای، افسوس به من
که هنوز،
نام تو ورد شبانگاهی لبهای من است
و سکوت کرده ام.
قلب تو در خواب است،
و سکوت دل درمانده من
نغمه خواب گرانمایه تو.
من سکوت می کنم.
تا همیشه من سکوت می کنم.
روبروی آینه
دختری نشسته در میان موج بغض خویش
من نگاه می کنم،
او نگاه می کند،
قطره قطره، اشک او ...
و سکوت ....
قصه ای بی پایان ...
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:8  توسط هايده
|